امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

18ماهگی امیرعلی

فسقلیه من هم 18 ماهه شد پسرم چقدرخوشحالم که داریم به 2 سالگیت نزدیک تر میشیم خوشحالم از اینکه روز به روز حرفای من رو بهتر میفهمی و واکنش نشون میدی نمیدونم که چقدر باید از خدا تشکر کنم به خاطر تمام توانایی هایی که به تو داده من به خاطر همه چیز خوشحالم تو پر از احساسی اون هم از نوع پاک وخالصانه تو درست همون چیزی هستی که همیشه از خدا می خواستم  نه بیشتر ونه کمتر درست همون چیزی که میخواستم پس به خاطر همین18 ماهگیت رو جشن میگرم وکلی از خدای مهربون تشکر میکنم و میخوام بدونی به همون اندازه که من رو دوست داری من هم دوستت دارم وبه همون اندازه که به من نیاز داری من هم به تو نیاز دارم ...
7 اسفند 1390

11ماهگی امیرعلی

عزیزم دیگه چیزی نمونده که یکساله بشی این روزا خیلی شیطون شدی عاشق اینیکه قایم بشی بعد باهامون دالیییییییی بازی کنی دیگه برای خودت موشی شدی !!!!!!! تا امروز 8 تا دندون داری که البته خیلیم دوست داری ما ها رو  باهاشون گاز بگیری دیگه برای خودت شیطونی شدی!!!!!!! شیطونکم عاشقانه دوستت داریم............ ...
18 ارديبهشت 1390

تولدی دیگر

امیرعلی قشنگم    عزیزم روزیکه متولد شدی برای من روزی بزرگ ودوست داشتنی بود.وقتی برای اولین بار لمست کردم حس مادر  شدن در وجودم شکل گرفت.خوشحالم از اینکه زن آفریده شدم وخدا به من این شانس رو داد تا شروعی برای تولدی دیگرباشم.
17 مرداد 1389

بدون عنوان

سلام پسرم        اولین سفری که با توبودیم رفتن به ملایر بود. منوبابایی به همراه عموداودینا وپدربزرگ و مادر بزرگ ۱۰روزی رفتیم ملایرهواخیلی خوب بود .۴شنبه اول مهر راه افتادیم تاجمعه که برگشتیم .همه جارو گشتیم همدان غارعلیصدر وتمام باغای دهات بابایی(یونس). خیلی خوش  گذشت با بابایی کلی خرید کردیم از ماست وکشک محلی گرفته تا بزغاله  که همونجا کشتیمش .بعد از ظهر ها می رفتیم مزرعه گردو میکندیم انگور می چیدیم و......ما هنوز نمیدونستیم که خدا تورو به ما داده برا  همین با خیال راحت تفریح میکردیم (کوهنوردی و.....)    ۴شنبه ۱۵مهر خونه خاله جونی د...
25 فروردين 1389

بدون عنوان

سلام امیر علی کوچولو   امروز یکشنبه ۸فروردین ۱۳۸۹ ومن تواداره ام.تورا خدا به من وبابات دقیقا تاریخ ۲۹شهریور روز عید فطر یا روز بعدش بهمون هدیه داده.اولین آزمایش خون شنبه ۲۵ مهر بیمارستان مهرادانجام دادم که منفی بود .آزمایش بعدی رو دوشنبه ۲۷مهر انجام دادم که مثبت شد.اولین سونوگرافی ۹آبان انجام د ادم که سالم بودنت را برامون قطعی کرد .الان که دارم اینا رو مینویسم یاد روزهای پر استرس اون روزها افتادم که خواب وخوراکو از منو بابات گرفته بود .اگه خواستی بدونی بعدا از بابات بپرس ...
8 فروردين 1389

11/11/88تا 14/12/88

منو بابایی یکشنبه ۱۱/۱۱/۸۸ رفتیم طلا فروشی و بابایی حسابی خجالتمون داد و برای مامان یه انگشتر و یه گوشواره خریدو حسابی مامانیو شرمنده کرد.   تو این چند روزه به مناسبت جشنواره فیلم فجر چند باری رفتیم سینما (فیلمهای شکلات داغ /پرسه در مه/یوسف پیامبر/خواب های دنباله دار و ....)را تو سینمای اریکه ایرانیان وسینما آزادی دیدیم  بهترینش همون یوسفپیامبرخودمون بود جمعه ۱۶/۱۲/۸۸ اولین تکون خوردن واقعی که خیلی محسوس بودو منو خیلی شگفت زده کرد دیگه کم کم باورم شده که مامان شدم عزیزتر از جانم  خدا رو شکر میکنم به خاطر این همه لطفی که بهم داشته وتورو برام نگهداشته آخه من خیلی بنده بدی هستم و خیلی ناشکری کردم حالا&nbs...
14 اسفند 1388

ماه عسل با تو

پسرم!   مامان و بابا ماه عسل رو با تو بودن .دوشنبه ۹/۸/۸۸ عصر برای مشهد بلیط داشتیم این سفر هدیه اداره بابایی به خاطر عروسیمون بود .آقا مارو رسوند راه اهن به دلیل ترافیک نزدیک بود به قطار نرسیم.خیلی استرس داشتیم ولی خدا کمک کردو ۵دقیقه قبل از حرکت قطار رسیدیم و به خیر گذشت جمعه هم با قطار سریع السیر اتوبوسی برگشتیم به غیر از روز اول که هوا به شدت بارونی بود و منم خیلی ناراحت بودم خیلی بهمون خوش گذشت.البته این دومین سفر با توبود قبلش هم با تو ملایر رفته بودیم که البته هنوز نمیدونستیم که تورو خدا بهمون داده  ...
2 دی 1388